عشقِ مطالعه

گزارش لحظه به لحظه از ماجرای صلح حدیبیه

پنجشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ۰۲:۲۶ ب.ظ

1. خداوند درباره قبایلی که دعوت پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» را رد کردند این آیه را نازل نمود: «به زودی بازماندگان از اعراب بادیه نشین به تو می گویند: اموال و خانواده هایمان ما را به خود مشغول داشت (و نتوانستیم در سفر حدیبیه تو را همراهی کنیم)، پس برای ما طلب آمرزش کن. آنها به زبان سخنی می گویند که در دل ندارند. بگو: چه کسی می تواند در برابر خداوند از شما دفاع کند هر گاه زیانی برای شما بخواهد، و یا (مانع گردد) اگر نفعی را اراده کند؟ و پروردگار آگاه است به آنچه انجام می دهید».

2. عمر بن خطاب به عنوان اصلی ترین معترض نزد حضرت آمد و گفت: یا رسول الله، آیا ما مسلمان نیستیم؟ فرمود: «بله». با گستاخی گفت: پس چرا ما را به این ذلت و خواری در دین مبتلا می کنی؟! پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» با اشاره به اینکه پروردگار دستور مصالحه داده فرمود: «من بنده خدا و پیام آور اویم و با دستوراتش مخالفت نخواهم کرد. همچنین خداوند به من وعده پیروزی داده و هرگز خلاف وعده عمل نمی کند.» اما عمر برای مقابله با سخن حضرت، نزد اصحاب دیگر رفت و مخالفت علنی خود را با دستور الهی اعلان کرد.

3. پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» برای آنکه نفاق ایشان را ثابت کند فرمود: «اگر صلح را قبول ندارید بجنگید.» آنان به خیال خود برای نشان دادن غیرت دینی و شجاعت شان به سرعت آماده جنگ شدند و به سوی مکه حرکت کردند! اما با رسیدن به محل توقف قریش، آنها که از قبل آماده جنگ بودند حمله کردند. منافقین که در هیچ میدان نبردی سابقه درخشان نداشتند، وقیحانه فرار کرده و تا حدیبیه عقبگرد کردند و از شدت وحشت حتی از آنجا نیز عبور کردند! پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» با دیدن صحنه فرارشان تبسمی نموده به امیرالمؤمنین «علیه السلام» فرمود: «یا علی، شمشیر را بردار و با قریش مقابله کن.» حضرت با شمشیر آخته برخاست و قریشیان با دیدن امیرالمؤمنین «علیه السلام» گفتند: «یا علی، آیا محمد از پیمان خود برگشته است؟!» فرمود: «نه، بر عهد و سخن خود باقی است»! آنان با دانستن اینکه منافقین بدون صلاحدید پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» حمله کرده اند، به مکه بازگشتند. آنگاه اصحاب فرار کننده شرمسار نزد پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» آمده و معذرت خواستند. حضرت رو به عمر کرده فرمود: «گمان می کنید من شما را نمی شناسم؟! آیا شما همان اصحاب من نیستید که در روز بدر ترسیدید تا اینکه خداوند ملائکه را برای یاری فرستاد؟! آیا شما همان اصحاب من نیستید که در روز احد فرار کردید و از کوه ها بالا رفتید و هر چه شما را صدا می زدم توجه نمی کردید؟!» آنان با مؤاخذه شدید پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» شرم زده شدند و با اظهار پشیمانی گفتند: «خدا و رسول مصلحت ها را بهتر می دانند. هر کاری صلاح می دانید انجام دهید»!!

4. در روز صلح حدیبیه، پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» بازوی وصی خود امیرالمؤمنین «علیه السلام» را گرفت و فرمود: «علی پیشوای نیکان و قاتل پلیدان و گناهکاران است. هر کس او را یاری کند یاری شده، و هر کس او را خوار کند خوار شده است.» سپس حضرت خطاب به جمعیت حاضر در منطقه حدیبیه با صدای بلند فرمود: «من شهر علم هستم و علی در آن است. هر کس خواستار علم است از درِ آن وارد شود.»

5. پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» به خیمه ای دیگر رفت و خراش بن امیه موهای سر مبارک حضرت را تراشید و آنها را زیر درختی که آنجا بود ریخت. در این حال مسلمانان هجوم آوردند و موهای حضرت را برای تبرک برداشتند. کسانی که اعتراض کرده بودند، با دیدن این صحنه با شک و تردید شترهایشان را نحر کردند؛ اما سرها را نتراشیدند و فقط تقصیر کردند و مقداری از ناخن یا موی سر را کوتاه کردند! آنگاه پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» فرمود: «خداوند رحمت کند کسانی را که سرشان را تراشیدند». عده ای عرض کردند: یا رسول الله، کسانی که تقصیر کرده اند را بگویید! اما پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» دوباره فرمود: «خداوند رحمت کند کسانی که سرشان را تراشیدند.» اصحاب گفتند: یا رسول الله، تقصیر کنندگان را هم بگویید. این بار حضرت فرمود: «خداوند رحمت کند آنهایی را که تقصیر کردند». سؤال کردند: چرا برای کسانی که سر تراشیدند دو بار و زودتر رحمت فرستادید؟ فرمود: «برای اینکه آنها شک نکردند».

6. هنوز کاروان در حدیبیه توقف کرده بود که سهیل همراه عده ای از مشرکین بازگشتند و خدمت حضرت عرض کردند: عده ای از غلامان و بندگان ما قبل از صلح نزد تو آمده اند که از دین آگاهی ندارند. آنها از خدمتگزاری در خانه ها و مزارع گریخته اند. ایشان را بازگردان! پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» با شنیدن این کلام ناراحت شد به گونه ای که آثار خشم از چهره مبارکش نمایان گردید و فرمود: «ای قریشیان، از این سخن دست بردارید و گرنه شخصی که خداوند قلبش را به ایمان امتحان کرده به سوی شما می فرستم تا گردن های شما را در راه دین خدا جدا سازد.» ابوبکر که آنجا بود گفت: آن شخص من هستم؟ پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» فرمود: نه! عمر گفت: پس من هستم؟ فرمود: نه! آنگاه برای معرفی فرمود: «او کسی است که اکنون کفش مرا در خیمه وصله می زند». اصحاب با سرعت به سمت خیمه حضرت دویدند تا ببینند صاحب چنین مقامی کیست، و مشاهده کردند امیرالمؤمنین «علیه السلام» در حال وصله زدن کفش پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» است.

7. در مسیر بازگشت، یک روز صبح پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» خطاب به اصحاب فرمود: «امروز سوره ای بر من نازل شده که آن را از دنیا و آنچه در آن است بیشتر دوست دارم!» سپس سوره مبارکه فتح را قرائت نمود: «ما برای تو پیروزی آشکار فراهم ساختیم ...». همچنین فرمود: «هر کس این سوره را بخواند مانند آن است که با من زیر درخت (در حدیبیه) بیعت کرده باشد».

8. درختی که زیر آن بیعت رضوان انجام شد برای همیشه به عنوان یادگار پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» در منطقه حدیبیه باقی ماند و مردم سال ها زیر آن درخت نماز می خواندند. هنگامی که عمر بن خطاب به خلافت رسید، دستور داد آن درخت را همانند تمام یادگارهای پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» از بین ببرند و اثری از آن باقی نماند، تا برای همیشه خاطره صلح پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» که معترض به آن بود محو گردد.


مشخصات کتاب:

عنوان: گزارش لحظه به لحظه از ماجرای صلح حدیبیه

نویسنده: محمدرضا انصاری

نوبت چاپ: چاپ اول، پاییز 1391

ناشر: انتشارات دلیل ما

شمارگان: 3000 نسخه

تعداد صفحات: 56

قیمت: 1600 تومان