عشقِ مطالعه

رویای نیمه شب

پنجشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۶، ۰۲:۱۴ ب.ظ

1. یک روز که پدربزرگم از حمام ابوراجح برگشته بود، از پله های کارگاه بالا آمد و بدون مقدمه گفت: «حیف که این ابوراجح، شیعه است، وگرنه دخترش ریحانه را برایت خواستگاری می کردم.» با شنیدن نام ریحانه، قلبم به تپش افتاد. تعجب کردم. فکر نمی کردم هم بازی دوره کودکی، حالا برایم مهم باشد. خودم را بی تفاوت نشان دادم و پرسیدم: «چی شد به فکر ریحانه افتادید؟» روی چهارپایه ای نشست و با دست مال سفید و ابریشمی عرق از سر و رویش پاک کرد. "شنیده ام دخترش حافظ قرآن است و به زن ها قرآن و احکام یاد می دهد. چه قدر خوب است که همسر آدم، چنین کمالاتی داشته باشد!" برخاست تا از پله ها پایین برود. دو سه قدمی رفت و پا سست کرد. دستش را به یکی از ستون های کارگاه تکیه داد و گفت: «این ابوراجح فقط دو عیب دارد و بزرگی گفته: در بزرگواری یک مرد همین بس که عیب هایش را بشود شمرد.» بارها این مطلب را گفته بود. پیش دستی کردم و گفتم: «می دانم. اول آن که شیعه است و دوم این که چهره زیبایی ندارد.» "آفرین! همین دوتاست. اگر تمام ثروتم را نزدش به امانت بگذارم، اطمینان دارم سر سوزنی در آن خیانت نمی کند. اهل عبادت و مطالعه است. خوش اخلاق است و خوش صحبت است. همیشه برای کمک آماده است؛ اما افسوس همان طور که گفتی، بهره ای از زیبایی ندارد و پیرو مذهبی دیگر است. هرچه باشد شیعه شیعه است و سنی سنی."

2. بارها در دل ساکت و سنگین شب، صحنه آمدن ریحانه و مادرش را به مغازه مرور کردم. می خواستم از معمای عشق سر درآورم. چه اتفاقی می افتاد که یک نگاه یا یک لبخند می توانست قلابی شود و انسانی آزاد را به دام اندازد؟ میان خواب و بیداری سعی می کردم بدانم چه چیزی از وجود ریحانه، مرا آن طور به هم ریخته بود؛ شبحی از چهره اش؟ نگاهش که لحظه ای به نگاهم تلاقی کرده بود؟ سکوت و وقارش؟ آهنگ صدایش؟ همه این ها؟ هیچ کدام شان؟ همه این ها بود و هیچ کدام شان نبود.

3. گفتم: «باورش سخت است! چطور ممکن است یک نفر صدها سال عمر کند و هنوز جوان باشد؟» ابوراجح برخاست. آفتابه آبی را که همراه داشت، روی قبر خالی کرد. "مگر نمی دانی که حضرت نوح حدود هزار سال عمر کرد و حضرت خضر و عیسی هنوز زنده اند؟ شاید آن پیرمردِ همراه امام، همان خضر بوده. آیا در توان خداوند نیست که به انسانی چنین عمر بلندی بدهد و او را جوان نگه دارد؟ مگر در بهشت، همه برای همیشه، جوان و سالم نمی مانند؟ خدای بزرگ به هر کاری تواناست."

4. "می دانید که تعداد مسلمانان غیر شیعه، بسیار بیشتر از شیعیان است. چرا شما از مذهب اکثریت پیروی نمی کنید تا یکی شویم و پراکنده نباشیم؟" "باید ببینیم حق با شیعه است یا با غیر شیعه. بیشتر بودن گروهی از گروه دیگر، دلیل برتری آن ها نخواهد بود. اگر به تعداد است باید مسلمانان همگی مسیحی شوند، چون تعداد مسیحیان از مسلمانان بیشتر است. مسلمانان صدر اسلام که تعدادشان کم بود، باید از بت پرستان که تعدادشان بیشتر بود پیروی می کردند. بگذریم از این که مسلمانان غیر شیعه هم با یکدیگر وحدت کاملی ندارند و به فرقه ها و مذاهب مختلفی تقسیم شده اند. اهل سنت به چهار مذهب حنبلی، شافعی، مالکی و حنفی تقسیم شده اند. چرا آن ها یکی نمی شوند؟"

5. "اگر دقت کرده باشی، می بینی که شفای اسماعیل هرقلی، مساله ای شخصی و خصوصی نیست. بسیاری از مردم با دیدن آن معجزه، به پیروان امام زمان پیوستند و برای شیعیان هم قوّت قلبی شد که فکر نکنند امامشان آن ها را فراموش کرده. دشمنان شیعه، ما را ملامت می کنند که شما اگر امام و پیشوایی دارید و زنده است، چرا به فکرتان نیست و کمک تان نمی کند. معجزه های غیرقابل تردیدی مثل شفا یافتن اسماعیل هرقلی، جواب دندان شکنی است به یاوه های آنان."

6. "گاهی فرار یا سکوت، دست کمی از خیانت یا جنایت ندارد."

7. "صبر، داروی تلخی است که بسیاری از مصیبت ها و رنج ها را مداوا می کند."

8. ابوراجح لبخند زنان گفت: «تو خبر داری که سابقه مذهب ما بیشتر از مذهب های شماست؟» با تعجب پرسیدم: «یعنی چنین چیزی حقیقت دارد؟» خندید و گفت: «بنیان گذاران مذهب های چهارگانه اهل سنت که احمد حنبل، شافعی، مالک و ابوحنیفه اند، تقریباً پس از یک قرن که از هجرت پیامبر گذشته بود، به دنیا آمده اند. معلوم می شود که حداقل در قرن اول هجری، مذهب های چهارگانه نبوده اند. مسلمانانی که در صدر اسلام و در قرن اول زندگی می کرده اند، از پیروان مذهب های چهارگانه، قدیمی تر و پرسابقه ترند و اگر این مذهب ها به وجود نمی آمدند، مردم هم چنان مسلمان بودند.» پرسیدم: «مذهب شیعه از کی به وجود آمد؟» "از زمان پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم»، و با خواست خود آن حضرت." حرف های عجیبی می شنیدم که باورش برایم سخت بود! "شما به راست گویی و درست کاری معروفید، اما آیا این که گفتید حقیقت دارد؟" به نرده پل تکیه داد و از نسیم خنک لذت برد. "بله، همان طور که این رودخانه و این پل، وجود دارند. پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» مسلمانان را به پیروی از اهل بیت خود دعوت کرد و فرمود: «من در میان شما دو چیز گران بها می گذارم: کتاب خدا و اهل بیتم. این دو از هم جدا نخواهند شد تا آن که کنار حوض کوثر به من بپیوندند.» ما شیعیان از پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» و اهل بیت او پیروی می کنیم. آن حضرت فرموده اند که اهل بیت ایشان، علی، فاطمه، حسن و حسین هستند. راستی هاشم، تو چیزی از ماجرای «غَدیرخُم» شنیده ای؟" "فقط می دانم که شما شیعیان، چنین عیدی دارید." "ماجرای آن را بسیاری از دانشمندان اهل سنت در معتبرترین کتاب هایشان نقل کرده اند. پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» در سال آخر زندگی اش، از آخرین حج خود که بازمی گشت، مردم را به فرمان خدا، در محلی به نام غدیرخم جمع کرد. از فرا رسیدن زمان درگذشت خود خبر داد و پس از سفارش به همراهی با قرآن و اهل بیتش فرمود: «خدا مولا و سرپرست من است و من مولای هر مؤمنی هستیم.» آن وقت دست علی را گرفت و گفت: «آن کس که من مولای او هستم، این علی، مولای اوست.» پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» در جای دیگری فرموده اند: «بدانید که مثال اهل بیت من در میان شما، مثال کشتی نوح است. کسی که بر آن سوار شود، نجات می یابد و کسی که از آن دوری کند، غرق خواهد شد.» شیعیان کسانی هستند که به توصیه ها و دستورهای آن حضرت در این باره عمل کرده اند. ما وقتی چنین دلیل های محکم و فراوانی برای پیروی از اهل بیت پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» داریم، چطور انتظار داری آن ها را رها کنیم و به سراغ دیگران برویم؟"


مشخصات کتاب: 

عنوان: رویای نیمه شب

نویسنده: مظفر سالاری

نوبت چاپ: چاپ سیزدهم، 1394

ناشر: انتشارات کتابستان معرفت

شمارگان: 2000 نسخه

تعداد صفحات: 278

قیمت: 8500 تومان


خرید الکترونیکی: رویای نیمه شب